برچسب:
نویسنده: بنیامین رستگار
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستگار
بابام داشت با تلفن صحبت میکرد، صدا تلویزیون زیاد بود، یهویی قاطی کرد گفت صدای این بی صاحاب رو
کم کن ببینم این بی پدر چی میگه، بعدش با جمله "بزرگوار داشتین میفرمودین" ادامه داد (:
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستگار
معلم پرورشيم بم گفت
يه كلمه مثال بزنم كه نماد آزادى باشه
جواب دادم: زنگ مدرسه
فكر كنم اولين نفر تو ايرانم كه
پرورشى رو با تك ماده پاس كرده ):
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستگار
تو مطب دکتر مغز و اعصاب نوشته بود از آوردن بچه جدا خودداری کنید
پرسيدم چرا؟
گفت آخه دکتر اعصاب نداره...خخخ
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستگار
یک شتر همراه گاو و گوسفند عازم صحرا شده تا بچرند بوته ای دیدند آنجا از علف سوی آن رفتند با شورو شعف شد بپا دعوا میان آن سه تن هر یکی می گفت بوته مال من حرفشان این شد در آن ماجرا بوته باشد ازبرای
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستگار
سقراط و بقراط
یه خواهر کوچیک داشتن به اسم
حبه مقراط
چون درسش خوب نبوده زیاد معروف نشده
تا اکتشافات بعدی بدرود
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستگار
به بابام گفتم بابا همه دارن میرن شمال مام بریم؟ گفت همه گوه خوردن با تو...
.
.
.
خلاصه اگه شمالید بدونید بهتون توهین شده متاسفم:(((
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستگار